۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه

'مشعل تربیت'

مهرشاد یک و نیم سال پیش رفت دانمارک. من از سال 77 می شناسم ش. اولین باری که دیدم ش توی موسسه درِ پیت آقای فانیان بود توی فلکه فلسطین اصفهان. یک موسسه ی ورشکسته ی زبان بود که از قضا اولین موسسه اصفهان هم بوده. اسم ش هم بود آکادمی مشعل تربیت. اون سال که من کار معلمی رو شروع کردم، این اولین جایی بود که براش درخواست کار دادم و فانیان هم با یک زبلی اصفهانی من رو قاپید. چی بهتر از یک جوون 18 ساله ای که انگلیسی رو مثل زبان مادری حرف می زنه، و توقع مالی هم نداره؟ یادم ه اولین پولی که توی زندگی م از کار کردن گیر آوردم رو همین محمد علی فانیان بهم داد. 11 هزار تومان برای دو ماه کار. اون موقع باهام جلسه ای 450 تومان حساب می کرد. با وضعیت الان می شه حدودن جلسه ای 10 سنت. شاگردهام هم یک سری کارگر خسته بودن که بعدازظهرها از سر کار می اومدن "آکادمی" زبان یاد بگیرن بلکه زندگی شون از این رو به اون رو بشه. در 40 سالگی می خواستن با یاد گرفتن تلفظ درست apple خودشون رو به کانادا و آمریکا برسونن. توی فکرشون این بود که اگر بتونن در جواب How are you بگن I am fine, thank you استرالیا ازشون درخواست می کنه که بقیه زندگی شون رو در خدمت بشریت مستقر در جزیره ای در شمال اقیانوس هند وقف کنن و در قبال ش از همه امکانات اون جا استفاده کنن. خوب، به هر حال زندگی سخت بود و با روزی هفت هشت ساعت کارگری نمی شد توی اصفهان از زندگی رضایت کافی بُرد، و شاگرهای میان سال من فکر می کردن زبان انگلیسی باعث می شه آدم بدبخت به آدم خوش بخت تبدیل شه و بقیه عمرش رو در رفاه و شادمانی بگذرونه. 

بگذریم، مهرشاد رو می گفتم. اون روز که توی موسسه دیدم ش اون هم اومده بود اون جا معلم زبان بشه. اون موقع دانش جوی پزشکی عمومی دانشگاه اصفهان بود، و هنوز تا تبدیل شدن به متخصص اطفال فاصله زیادی داشت. اون بود که سر صحبت رو باز کرد. بحث دادگاه کرباسچی بود و جریان اصلاحات و یه مشت حرف مفت دیگه. بعدش هم با هم رفتیم توی کتاب فروشی های آمادگاه چرخ زدیم و درباره سیاست و فلسفه و این جور خزعبلات گفت و گو کردیم. آدم فرهیخته ای به نظر می رسید و من هم تلاش می کردم روشن فکر به نظر برسم و برای این کار در قالب یک بچه دبیرستانی که هنوز دانش گاه رو هم شروع نکرده تا می تونستم با اعتماد به نفس در مورد همه چی اظهار نظر می کردم. مثلن من می گفتم کرباسچی بی گناه ه، مهرشاد اعتقاد داشت کرباسچی پول توده ها رو بالا کشیده و از رنج طبقه کارگر برای خودش ملک و املاکی به هم زده. توی هر دو دقیقه حرف زدن هم هر کدوم دو سه بار اسم محمد خاتمی رو وسط چرندیات مون می آوردیم و یه جوری قصه کرباسچی و فلان و بهمان رو می چسبوندیم به اون آقا. 

این شروع دوستی ما بود، رفاقتی که یه 16 سالی هست ادامه پیدا کرده، با این که دیگه بیش از یک آشنایی زورکی اسکایپی چیزی بین مون نیست. مهرشاد الان 42 سالش ه وچندین سال ه که متخصص اطفال شده، و اخیرن یک و نیم سال هم هست که با تخصص ش توی کپنهاگ داخل یک رستوران ظرف می شوره، و عصرها بعد از کار می ره کلاس زبان دانمارکی. مهرشاد رو هر سه ماه یک بار 25 دقیقه روی اسکایپ می بینم. چیزی که تغییر کرده این ه که کچل شده. لپ هاش هم باد آورده، و روی صورت ش چین و چروک افتاده. یه آدم مجرد میانسال که در اوج میانسالی ایران رو ترک کرده و داره توی اسکاندیناوی برای داشتن زندگی بهتر ظرف می شوره و می ره کلاس زبان دانمارکی.  

هیچ نظری موجود نیست: